تبليغاتX
دل نوشته

دل نوشته

از ته دل فقط برای یه نفر

هستی من، هستی تو

 

زندگیم شده روشن به نور امیدت

نوری چون تو، من نباشم برایت

تو برایم به سان خدایی، برای انسان

من به تو نیاز و تو بی نیاز از همه کسان

مهرت به دلم نشسته کنون

گر گویی بمیر، بمیرم اکنون

هر چه خواهی گویی، گوی

هر چه خواهی، جزء فراموشیت مگوی

گاه گاهی در بیداری که فروبندم چشمانم را

بینم کابوس وحشتناک بی تو بودن را

کابوسی که دگر بار نخواهم شود تکرار

تکرارش می کند مرا از این دنیا بردار

دست بردار ای دنیا، از عشق ما

عشقی که کس نداند چه هست بین ما

راستی چه هست بین ما؟

هستی من، هستی تو، این همه هست بین ما

 

+ نوشته شده در شنبه 16 اردیبهشت1391 ساعت 23:18 توسط کاظم دهواری |

من از تو دیوانه و تو دیوانه تر از من

گفتم که دیوانه شدم به عشق برایت

گفتی دیوانه بودن عیب نیست به عشق

گفتم که جزء عشق هیچ نمانده برایم

گفتی من که مانده ام با عشق

گفتم با من بمان یا هیچ نمانم برایت

گفتی تو نمانی من بمانم با کدامین عشق؟

گفتم بعد من تو بمان برایم

گفتی من نتوان ماند بدون تو و عشق

گفتم بمان تا بسرایی داستان عشقمان را

گفتی داستان پایان نگیرد بدون عشق

گفتم بعد من هیچ میازار خودت را

گفتی دیوانه چو دیوانه بیند چه شود به عشق

گفتم گر خواهی بمانم برایت، کاری بکن برایم

گفتی سکوت و فقط سکوت، من حس نکردم چیزی جزء عشق

 

+ نوشته شده در سه شنبه 22 فروردین1391 ساعت 23:28 توسط کاظم دهواری |

لیلی من

با غمت شده روزگارم عجین و غریب

وای که دلم شده تنگ، ای که شدی غریب

در غربتت سوختم، اما نساختم

ساختم، اما بی تو زندگی را باختم

دگر هیچ اکسیری برایم مرهم نیست

هیچ اکسیری چون عشق دوای دردم نیست

عشق، سه حرف بیش نیست ای دوست

علاقه، شدید، قلبی به معشوق و یاور و دوست

علاقه، گر باشد بین دو کس مثل من و تو

کس نتواند جدا کند من را زتو

ای ساقی در جامم می مریز، من نیستم

چون من، مست ساقر و می و مطرب و میخانه نیستم

ساقیا به لطفت من شده ام دیوانه لیلی

لیلی من، اینو بدون که دوستت دارم خیلی

 

+ نوشته شده در پنجشنبه 18 اسفند1390 ساعت 23:22 توسط کاظم دهواری |

سالگرد حضور

 

امروز حضور سبزت در قلبم یکساله شد.

این حضور رو به قلبم و قلبت تبریک میگم.

 

دعای پایانی: خدایا به من قدرتی عطا فرما که هزار سال دیگر هم به این عشق آسمانی پایبند باشم.

 

+ نوشته شده در یکشنبه 14 اسفند1390 ساعت 17:28 توسط کاظم دهواری |

دلیل؟؟؟

می گویند که دل به دل دارد راه

اما نمی دانم چرا دلت ندارد آگاه

گویند کسی که با کسی دل داد و دل بست

به این آسونی نمی تونه کشه دست

دل اگر با درد یار نباشد همراه

در این زمانه می شود رسوا و گمراه

گذر روزها شده برایم مثل یک عادت

که دیگر امیدی نمانده جزء دیدارت

حال دگر نمی پرسی حالی ازم

چون خوب میدانی که حالی نمانده برایم

در سینه ام دارم قلبی عاشق برایت

مهرت در قلب و جانم کرده نفوذ ای که بشوم فدایت

عشق گر فکند در دل کسی سخت، همچو دل من

هزار سال دگر باز می رسد صدا از دل که بدونت نتوانم

من از عشق شکوه ها دارم در دل

اما ندانم که به کجا برم شکایت از دل

گذر زمان بر همه کس یکسان نیست

بر عاشق و معشوق همسان نیست

بر من چند روز، مثل هزار سال بدونت گذشت

بر تو که چون با خوشی گذشت، زود گذشت

خاطرات شب و روز می گذرد از یادم

دوباره مثل روز اول یادت زنده می شود در یادم

زندگی میشد شیرین با خاطراتت

اگر نهایتش میشد فراق به وصالت

هر بار که اسمت شود جاری بر زبانم

هر با هزار واژه می آید در گمانم

واژه هایی چون جدایی و بی وفایی

اما دلیلش را ندانم یا نمی خواهی بدانم

+ نوشته شده در شنبه 6 اسفند1390 ساعت 13:57 توسط کاظم دهواری |

کلید رویاهایم

به ساعت مچی ام نگاهی می اندازم

به چه کندی از پس هم می آیند این ثانیه ها

شاید خوابیده ساعت من، و شاید هم من

اما نه ...

من بیدار و هوشیارتر از همیشه

شاید هم نه، این کابوسی است در بیداریم

با نهایت توانم فریاد سر می دهم از سکوت

از سکوت جهنمی که رهایی ندارد برای من، اما باز فرو میروم در خواب

باز کابوس می آید سراغ من، نمی دانم چرا؟؟؟

هان فهمیدم ...

بی شک کسی ربوده است کلید رویاهایم را

+ نوشته شده در یکشنبه 16 بهمن1390 ساعت 16:23 توسط کاظم دهواری |

یادت هست؟؟؟

هر شب گیرم قلم به دست به یادت

می دانم که آخر یادی نمانده در یادت

یادت آمد روزی که لبخندی زدی

یادت آمد روزی که بر روح پژمرده ام دستی زدی

یادت آمد روزی که گفتمت دلتنگت ام

یادت آمد روزی که گفتمت عاشقت ام

یادت آمد روزی را که گفتم راز دلم را با تو

یادت آمد روزی که گفتم نمی توانم بروم بی تو

یادت آمد روزی را که گفتم درامت دوست

گفتی بهت عادت کردم مثل یک دوست

یادت آمد که گفتم مرا ببخش، از ته دلت

گفتی که خوبی هایت بخشیدن ندارد، فدای سرت

یادت آمد که گفتم نیستی در کنارم، دلم شده تنگ

گفتی که این فراق آخرش می شود سبز رنگ

یادت آمد که گفتم فقط تویی مرهم درد عشقم

گفتی که درد عشق مرهم ندارد ای یار پاک سرشتم

+ نوشته شده در سه شنبه 20 دی1390 ساعت 16:22 توسط کاظم دهواری |

غم هجران یار

روزی دگر بر ما گذرد، گو رو

که خواهی، نخواهی این گذرد، گو رو

گر در این ایام ملال آور و پر درد، بی تو بودن

به فکرای که این غم، غم بی کس بودن

این ایام بر من چی می گذرد و بر تو چه؟

که من خون دل خورم و اشک ریزم و بر تو چه؟

غم هجران یار دگر بار نتوان کشید

دگر من سکوت مرگبار نتوان کشید

خواهم که فریاد زنم و بشکنم این تب سرد

که این تب از درون سوزد مرا در این درد

صدایم گر می رسید به تو ای عشقم

من دگر کز درون خود غم نداشتم

این ملال و درد به مانند شعله و شمع روشن

درونم را سوزاند و شعله ور آتش روشن

+ نوشته شده در جمعه 25 آذر1390 ساعت 19:34 توسط کاظم دهواری |

خاطراتم

خطی خطی می کنم دفتر خاطراتم را برگ، برگ

چون خوب می دانم این خاطرات تلخ، مرا می کشاند به سوی مرگ

گر باز کنی و بینی خاطراتم را یک به یک

هزار بار به جای من، می کنی آرزوی مرگ

روزگار نامردی که بر وفق ما نچرخید

نمی دانم که با ما چه سر سوداها دارد

نمی دانم در این دنیای وانفسا

صداقت و عشق، دگر رنگ و صدا ندارد

+ نوشته شده در جمعه 11 آذر1390 ساعت 18:21 توسط کاظم دهواری |

 

امروز سالروز تولد توست و من برایت هدیه ای نخریده ام

آنچه خریدنی است بی شک ٬ لایق تو نیست.

نمی دانم با کدام جمله “دوستت دارم” را برایت انشا کنم

اما کاملتر از این چیزی ندارم

دوستت دارم ، تولدت مبارک

+ نوشته شده در یکشنبه 29 آبان1390 ساعت 9:46 توسط کاظم دهواری |

لحظه دیدار

             وقتی که می بینمت میخوام اون لحظه کل زندگیم شه،

میخوام توی اون لحظه زمان متوقف شه، و من فقط همون لحظه رو میخوام

                               و تو رو در اون لحظه قشنگ.

            میخوام که فقط با تو باشم و اون لحظه دیدارت،

   اما که چه سود که اون لحظه نه تنها دیرتر نمی گذره و متوقف نمی شه

                      بلکه خیلی سریعتر از لحظات دیگر می گذره و به خاطرات می پیونده.

+ نوشته شده در پنجشنبه 26 آبان1390 ساعت 12:18 توسط کاظم دهواری |

امید به وصال

 

از وقتی که گفتم، تو را دارمت دوست

من دگر چشم بر جهان بستم که نکوست

از آن پس، که من و تو ما شدیم

دگر بار رهسپار فرداها شدیم

من دگر در آن لحظات، بردم خود را زیاد

گویی که، منی جزء ما نباشد در بی کرانه باد

در آن لحظه های با تو بودن، در کنار هم

در آن دم که بودیم، یار و یاور هم

هرگز به این نیاندیشیدم که من و تو

روزی جدا شویم، و من بشم بی تو

در این ایام پر ز درد و روزگار جدایی

ندارم تاب و توانی زین، روزگار تنهایی

گر می گذرانم این روزگار با صبر و شکیبایی

امید به وصالت، می دهد مرا صبر، زین روزگار تنهایی

+ نوشته شده در سه شنبه 10 آبان1390 ساعت 17:58 توسط کاظم دهواری |

از همه کس ازت دورتره

خیلی سخته که عزیزت نزدیکت باشه اما نتونی باهاش حرف بزنی،

باهاش درد دل کنی،

بهش بگی دوستش داری و می خوای که فقط صداش رو بشنوی.

با اینکه خیلی بهت نزدیکه اما از همه کس ازت دورتره،

توی قلبت از همه بهش نزدیک تری اما از همه کس ازت دورتره،

از همه کس و همه چیز بیشتر دوستش داری اما از همه کس ازت دورتره،

شب و روز به یادشی اما از همه کس ازت دورتره،

وقتی دلت میگیره فقط میخوای اون درکنارت باشه اما از همه کس ازت دورتره،

میخوای تموم زندگیت رو فدای اون کنی اما از همه کس ازت دورتره،

میخوای با صدای بلند داد بزنی که دوستت دارم اما چه سود که صدات رو نمی شنوه؛

چون از همه کس ازت دورتره...

+ نوشته شده در شنبه 23 مهر1390 ساعت 18:45 توسط کاظم دهواری |

عشقم

 

بیشتر از آنچه که تصور میکنی دوستت دارم و

بیشتر از آنچه باور داری عاشق تو هستم
بیشتر از هر عشقی بر تو عاشقم و بیشتر از هر معشوقه ایی به عشقت دچار هستم.


عزیزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگی برایم مفهومی ندارد!
دوستت دارم چونکه میدانم تو نیز مرا دوست میداری،

دوستت دارم چونکه مرا باور داری و مرا لایق آن قلب پر از محبتت میدانی!
تنها آرزویم این است که تا آخرین لحظه زندگی ام در کنارتو باشم.

و جز این از خدای خویش هیچ آرزویی را ندارم
عزیزم این قلب کوچک و شکسته و پر از عشق من تنها هدیه ای است

از طرف من به تو!
از تمام دنیا تنها همین قلب کوچک را دارم، همین و بس!
عزیزم تا پایان با تو می مانم چونکه تنها تو هستی که

معنای واقعی عشق را به من ابراز کردی و آموختی!
آموختی که عشق یعنی تا پایان زندگی ماندن و تا پایان زندگی دوست داشتن!
عزیزم به جز تو کسی برای من دوست داشتنی نیست و

به جز تو کسی لایق این قلب بی طاقت من نیست.
هر جای دنیا که هستی بدان که در این دنیای بزرگ

کسی هست که عاشقت می باشد!
هر جای دنیا که هستی بدان که من به انتظار تو می مانم.
عزیزم دنیا خیلی بزرگ است، این دنیا پر از عاشق و معشوق است،

پر از لیلی و مجنون است، اما همه عاشقان یک سو،

و من و تو نیز یک سوی دیگریم!
عزیزم تو دومین قبله عبادت من  هستی و در همه لحظه ها بعد از خدا

تو را عبادت میکنم!

عزیزم بدون تو، جایی در این دنیای بزرگ ندارم،

و تنهاتر از من دیگر تنهایی نیست!
تو همه دنیای من هستی عزیزم، به هر زیبایی های این دنیا که

می نگرم تو را میبینم.


دوستت دارم عزیزم خیلی دوستت دارم،

آنقدر دوستت دارم که دیگر هیچگونه جای ابرازی برای آن نیست!

این بار با فریاد، با چشمهای گریان، با قلبی عاشق،

با اراده و با احساسی پر از دوست داشتن میگویم که

دوستت دارم تا همه عاشقان فریاد مرا بشنوند و

به من بنگرند و شرمنده شوند!

 

+ نوشته شده در جمعه 8 مهر1390 ساعت 23:29 توسط کاظم دهواری |

دوست داشتن یه نفر بهشت واقعی و یا ...

 

به نظرتون کی گفته که گفتن کلمه دوستت دارم اشتباه هستش؟

یا فقط نشان دادن این موضوع با عمل، کفایت میکنه؟ این اشتباه ترین فکر روی زمین هستش.

راستی با جادوی کلمه دوستت دارم چقدر آشنایی دارید؟

دوستان من دوست داشتن به نظر من بهترین و شیرین ترین نعمت خداوند هستش.

اگر فقط و فقط تنها یه نفر شما رو دوست داشته باشه یا شما کسی رو با تمام وجود دوست داشته باشید، با این احساس این دنیا بهشت واقعی برای شما خواهد بود.

این حرفم تنها یه شعار نیست بلکه احساسی است که باید با تمام وجود حسش نکنید، اما درک آن خیلی سخته!

چراکه محبوب آدم فقط محبوب آدم نیست بلکه همه کس یه مرد یا یه زن است به شرط آنکه همانقدر که خوبی معشوق خودش را می بینه بدی او را نیز با تمام وجود لمس کرده وسعی در رفع آن کرده نه، لا پوشونی کردن به این بهانه که اونو دوست دارید، زیرا این بزرگترین خیانت ممکن هم به خودتون و هم اون می باشد.

به قول ماركز، اگر كسی آنگونه كه تو میخواهی تورا دوست ندارد، به این معنا نیست كه تورا با تمام وجودش دوست ندارد.
+ نوشته شده در چهارشنبه 30 شهریور1390 ساعت 10:24 توسط کاظم دهواری |