هستی من، هستی تو
زندگیم شده روشن به نور امیدت
نوری چون تو، من نباشم برایت
تو برایم به سان خدایی، برای انسان
من به تو نیاز و تو بی نیاز از همه کسان
مهرت به دلم نشسته کنون
گر گویی بمیر، بمیرم اکنون
هر چه خواهی گویی، گوی
هر چه خواهی، جزء فراموشیت مگوی
گاه گاهی در بیداری که فروبندم چشمانم را
بینم کابوس وحشتناک بی تو بودن را
کابوسی که دگر بار نخواهم شود تکرار
تکرارش می کند مرا از این دنیا بردار
دست بردار ای دنیا، از عشق ما
عشقی که کس نداند چه هست بین ما
راستی چه هست بین ما؟
هستی من، هستی تو، این همه هست بین ما
